سلام به دوستای خوبم ببخشید یه مدت .........اینم ادرس وب جدیدم حتما" بیاین منتظره حضورتون
(بنا به دلایلی می خوام این وبو برا همیشه ببندم... دوستار شما حمید)


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:25 توسط : حمید
سلام به دوستای خوبم ببخشید یه مدت .........اینم ادرس وب جدیدم حتما" بیاین منتظره حضورتون
(بنا به دلایلی می خوام این وبو برا همیشه ببندم... دوستار شما حمید)


دنيا دو روز است." باري، اين را گفتهاند و همچنان ميگويند. چه مسافرها ، در اين دو روز، که از بیراهه به راه آمدند و از راه به بیراهه رفتند و در آخر، چالهاي، چاهي، درهاي.
مکثي کوتاه در اين جهان ميکنيم و به همه چيز و همه کس ميانديشيم ، به جز خود. "رسيدن" را هدفي والا ميبينيم و در"انتظار" ، کش و قوس ِ زمان، لحظهها را به هزارهها ميکشند. انتظار ، قدم اول...انتظار، قدم دوم... رسيدن ، برابر با ابديت.
قلب که نه، کوههاي ِ سنگاند.
خارج از دستور:![]()
آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود باگريه جبران نمي شود.
فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم
در اعماق
مادون محور افق
که هیچ پلی به آن بینهایت موعود نیست...
در کالبد خاک
در یک تنهایی مطلق...
سنگینی نگاهش را حس میکنم
همان نگاهی که
خطوط نارنجی حضورش را رسم میکرد...
بعد از من
دنیا چه خاموش و مهجور شده است
گویا دیگر در جستچوی هیچ نیست
که همیشه در جستجوی همان "هیــــچ" بوده است
بعد از آخرین نگاهم به آسمان
و دیدن آخرین رنگ...
آری آخرین رنگ حیات،
رنگی که همیشه در ذهنم معما بود...
آن راز سر به مهر،
آبی بود...
آبی فیروزه ای سیر
رنگی شبیه اوج گرفتن معصوم یک سار
من و خاک دوباره یکی شده ایم
مثل عشق و گناه
مثل خوشبختی و توهم
مثل ...
دیگر به هیچ"تو"یی نخواهم اندیشید
هجوم اجباری خاک به چشمانم
و دیگر رنگی وجود نخواهد داشت،
و حتی هیچ صدایی...
من رفته ام
و دنیا بعد از من هم همان "دنیا"ست!
که همیشه در جستجوی همان "هیــــچ"بوده است.


امروز آشیانه ویرانی را بر فراز درختی کهنسال دیدم ، منظره دلنوازی بود و قلبی را به یاد می آورد که کارش را به انجام رسانیده است
ذشت آنکه پیاله ای از نگاه من
حریق عطش هفت قبیله را فرو می کشت !
من در خاطرات دور خودم ته نشین شده ام
دیگر بیم هیچ حادثه ای
خواب مرا نمی آشوبد
نه بختک باد و نه رویای باران
و نه حتی تلنگر نام تو !
بگذار راحتت کنم

تو سفر هفت سین دل عاشقی رو کا شته بودم
بعد توهجوم سبزه هاابی رو برداشته بودم
گفتم همیشه شب عید سیب سماق می کارن
سر مشق عاشقی رو هم کنار گل می یارن
یادم امد یه شاخه گل عیدی امسال ما شد
انگار همون لحظه بهاربه احترام اون پاشد
دلم می خواست هفت تا بهار به دیدن چشاش برن
عید دیدنی کنار اون تبریک سال نو بگن
می خوام بگم تو سال نو گل های قرمز زیادن
تو لحظه عید دیدنی پش گویی رو یادم دادن
واسه یه لحظه ماهی ها به ایه ی عید رسیدن
انگار یواش یواشاونا حرفای عشق شنیدن
سفری هفت سین دلم هفت تا سین جدید می خوان
کاشکی ستاره های عید امشب کنار من بیان
سیل شتاب سبز ها قشنگی فصل بهار
ماهی سفره مون شده این روزا اخرین سوار
سر دور اهی مو ند ناتو سر ز مین خاطره
صدای ساحل د لا فصل سقوط فا صله
سجده ی سیمرغ روی موج یه شعر خوندنی شده
به یاد اون فصل بهار همیشه موندنی شده
جاده های خیس
آه,دلتنگی هایم ... بانیان شعر های من
باز هم با من,
تنها با این تفاوت که امروز
یک قدم جلو تر از من راه می روند!
جاددهای خیس سر سبز
مرا به این نقطه از زمین قفل کرده اند
باران می بارد
و تنهائیم زیر باران قد می کشد,
و عابران کوی شهر
این علامت های سوال !!!!
آه ای انسانهای بیگانه
آنقدر بوی درد می دهم
که دگر بوی گل های عاشق را نمی فهمم
و اعتراض هایم که به دیوار می خورند

میدونم یه روزی دل من می میره
خورشیده عشق ما اون بالاها سایه می گیره
رنگ تاریکی گرفته قصه و افسانه ی من
رنگ شادی رو ندیده این دل دیوونه ی من
اشک میریزم روز و شب مثل ابرای بهار
مونده از تو پیش من تار مویی یادگار
قلب من خاموش و غمگین چون غروب بی ستاره
گریم از دست جدایی مثل ابر پاره پاره
همچو مرغ پر شکسته توقفس تنهانشسته
در غروبی بی ترانه مانده ام بی آب و دانه
میدونم یه روزی دل من می میره