تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
www.ghariibane.blogfa.com

سلام به دوستای خوبم ببخشید یه مدت .........اینم ادرس وب جدیدم  حتما" بیاین منتظره حضورتون

(بنا به دلایلی می خوام این وبو برا همیشه ببندم... دوستار شما حمید)

www.ghariibane.blogfa.com


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:25 توسط : حمید
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386
يک، دو ... ابديت

زمان به من هم رهم نکرد 

دنيا دو روز است." باري، اين را گفته‌اند و همچنان مي‌گويند. چه مسافرها ، در اين دو روز، که از بیراهه به راه آمدند و از راه به بیراهه  رفتند و در آخر، چاله‌اي، چاهي، دره‌اي.
مکثي کوتاه در اين جهان مي‌کنيم و به همه چيز و همه کس مي‌انديشيم ، به جز خود. "رسيدن" را هدفي والا مي‌بينيم و در"انتظار" ، کش و قوس ِ زمان، لحظه‌ها را به هزاره‌ها مي‌کشند. انتظار ، قدم اول...انتظار، قدم دوم... رسيدن ، برابر با ابديت.
قلب که نه، کوه‌هاي ِ سنگ‌اند.

خارج از دستور:

زندگي كوتاهتر ازآن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند.

آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود باگريه جبران نمي شود.

فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:54 توسط : حمید
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
"من رفتم"

Image and video hosting by TinyPic

در اعماق

مادون  محور افق

که هیچ پلی به آن بینهایت موعود نیست...

در کالبد خاک

در یک تنهایی مطلق...

سنگینی نگاهش را حس میکنم

همان نگاهی که

خطوط نارنجی حضورش را رسم میکرد...

بعد از من

دنیا چه خاموش و مهجور شده است

گویا دیگر در جستچوی هیچ نیست

که همیشه در جستجوی همان "هیــــچ" بوده است

بعد از آخرین نگاهم به آسمان

و دیدن آخرین رنگ...

آری آخرین رنگ حیات،

رنگی که همیشه در ذهنم معما بود...

آن راز سر به مهر،

 آبی بود...

آبی فیروزه ای سیر

رنگی شبیه اوج گرفتن معصوم یک سار

من و خاک دوباره یکی شده ایم

مثل عشق و گناه

مثل خوشبختی و توهم

مثل ...

دیگر به هیچ"تو"یی نخواهم اندیشید

هجوم اجباری خاک به چشمانم

و دیگر رنگی وجود نخواهد داشت،

و حتی هیچ صدایی...

من رفته ام

و دنیا بعد از من هم همان "دنیا"ست!

که همیشه در جستجوی همان "هیــــچ"بوده است.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:49 توسط : حمید
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
ای کاش ..... !!!

اي كاش...!!!

کاش می توانستم در روزهای نبودنت ، نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینم این روزهایی را که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم !

و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس می کردم .
چه حس آشنایی ! و چه تنهایی آزار دهنده ای .... !!
این اولین دلتنگی هایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم .
تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است که  دلتنگی را پُر رنگ می نویسد  ، با همان شیرینی ها و تلخی هایش.
نمی دانم ادامهء رشته ی این نوشته را با « کاش می شد » ها ادامه دهم یا با احساسات غریب و آشنایم .
«
کاش می شد » هایی که نوشتنش برای دل ِ تنگم و فکر تشنه ام آسان است و یا احساساتی که « تو » با غریبه هایش هم آشنایی .
اما براستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم ِ نمک خورده ی دلتنگی هایم مرهم کنم ...
و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم .
ای کاش ..... !!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:16 توسط : حمید
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
زمین گیر رفتن شده ام

زمین گیر رفتن شده ام

امروز آشیانه ویرانی را بر فراز درختی کهنسال دیدم ، منظره دلنوازی بود و قلبی را به یاد می آورد که کارش را به انجام رسانیده است

 

ذشت آنکه پیاله ای از نگاه من

حریق عطش هفت قبیله را فرو می کشت !

من در خاطرات دور خودم ته نشین شده ام

دیگر بیم هیچ حادثه ای

خواب مرا نمی آشوبد

نه بختک باد و نه رویای  باران

و نه حتی تلنگر نام تو !

بگذار راحتت کنم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:17 توسط : حمید
چهارشنبه یکم فروردین 1386
سفری هفت سین دلم

  سفری هفت سین دلم

تو سفر هفت سین دل عاشقی رو کا شته بودم  

 بعد توهجوم سبزه هاابی رو برداشته بودم

گفتم  همیشه شب عید سیب سماق می کارن

سر مشق عاشقی رو هم کنار گل می یارن

 یادم امد یه شاخه گل عیدی امسال ما شد

انگار همون لحظه بهاربه احترام اون پاشد

 دلم می خواست هفت تا بهار به دیدن چشاش برن

عید دیدنی کنار اون تبریک  سال  نو  بگن

می خوام بگم تو سال نو گل های قرمز زیادن

تو لحظه عید دیدنی پش گویی رو یادم دادن

واسه یه لحظه ماهی ها به ایه ی عید رسیدن

انگار یواش یواشاونا حرفای عشق شنیدن

 سفری هفت سین دلم هفت تا سین جدید می خوان

کاشکی ستاره های عید امشب کنار من بیان

سیل   شتاب   سبز  ها   قشنگی   فصل   بهار

ماهی سفره مون شده این روزا اخرین سوار

 سر  دور اهی  مو ند ناتو  سر  ز مین خاطره

 صدای  ساحل  د لا  فصل  سقوط  فا  صله

 سجده ی سیمرغ روی موج یه شعر خوندنی شده

 به یاد اون فصل بهار همیشه موندنی شده

 

                                                                  (( نا خدای همیشه گی تکرار بهار  ))

     

 با ارزوی موفقیت برای تمام دوستان ... سال نو مبارک


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:9 توسط : حمید
شنبه پنجم اسفند 1385
جاده های خیس

  جاده های خیس

جاده های خیس

آه,دلتنگی هایم ... بانیان شعر های من

باز هم با من,

تنها با این تفاوت که امروز

یک قدم جلو تر از من راه می روند!

جاددهای خیس سر سبز

مرا به این نقطه از زمین قفل کرده اند

باران می بارد

و تنهائیم زیر باران قد می کشد,

و عابران کوی شهر

این علامت های سوال !!!!

آه ای انسانهای بیگانه

آنقدر بوی درد می دهم

که دگر بوی گل های عاشق را نمی فهمم

و اعتراض هایم که به دیوار می خورند


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:45 توسط : حمید
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
میدونم یه روزی دل من می میره

میدونم یه روزی دل من می میره

 

میدونم یه روزی دل من می میره

خورشیده عشق ما اون بالاها سایه می گیره

رنگ تاریکی گرفته قصه و افسانه ی من

رنگ شادی رو ندیده این دل دیوونه ی من

اشک میریزم روز و شب مثل ابرای بهار

مونده از تو پیش من تار مویی یادگار

قلب من خاموش و غمگین چون غروب بی ستاره

گریم از دست جدایی مثل ابر پاره پاره

همچو مرغ پر شکسته توقفس تنهانشسته

در غروبی بی ترانه مانده ام بی آب و دانه

میدونم یه روزی دل من می میره


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:26 توسط : حمید

RSS





Powered by WebGozar